شن و سنگ
حکایت
اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در
حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی
کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست
دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی
شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»
یك تكه یخ را كه تا دمای ۵۰ - درجه سانتی گراد سرد شده بردارید و به آن گرما بدهید ، ابتدا هیچ اتفاقی رخ نمی دهد . این همه انرژی گرمایی صرف می شود ولی هیچ نتیجه ی قابل رویتی مشاهده نمی شود . ناگهان ، در دمای صفر درجه ، یخ ذوب و به آب تبدیل می شود . كار را ادامه بدهید . باز هم انرژی
فراوانی صرف می شود بدون آنكه تغییری مشاهده گردد . تا اینكه وقتی به حدود ۱۰۰ درجه سانی گراد می رسیم ، حباب و بخار ایجاد می شود !
و نتیجه ؟
این احتمال وجود دارد كه ما انرژی زیادی را صرف كاری كنیم ، مثلا صرف یك پروژه ، یك شغل وحتی یك قالب یخ و با این وجود به نظرمان برسد كه هیچ نتیجه ای نگرفته ایم . اما در حقیقت انرژی ما دور از چشممان در حال ایجاد دگرگونی بوده است . كار خود را ادامه دهید و مطمئن باشید كه دگرگونی از
راه خواهد رسید .
این اصل را به خاطر بسپارید ، بی جهت دچار هراس نشوید و یاس را نیز به
خود راه ندهید و بدانید كه : هیچ تلاشی ، بی نتیجه نمی ماند
با سلام
احتراما ضمن تبریک سال نو ، به استحضار دانشجویان عزیز می رسانم که کلاسهای روز 15 و 16 و 17 فروردین ماه تشکیل نمی گردد .و متعاقبا تاریخ جلسات جبرانی کلاسها به اطلاع دانشجویان می رسد.
با تشکر اسماعیلی
سخن روز : اگر میبینی کسی به روی تو لبخند نمیزند علت را در لبان فرو بستهء خود جستجو کن. دیل کارنگی
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد .
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ...
کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده ، هیچ کار تازه ای انجام نداده است آلبرت انیشتن
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم و
| ||
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد...
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!
